365روزبا الهی
(دکترحسین
الهی قمشه ای)
________________________________________________________________
شراب عشق
این شراب مثل آفتاب میماندومیریزند در جام ما و یک هلال کمرباریکی آن را سرو می
کندوادرکاساوناولهایش بدست آن ولی ایست که پنهان شده ودرپرده خودش را نگه داشته
است
افسردگی
افسردگی یعنی ناشکری، یعنی سهم من از دنیا کم بوده، یعنی فشارهای
متراکم تلخی وکج خلقی که محصولات نفس ماست
همه بیماریهای روانی مربوط
به یک نوع وسوسه است که از نفس ناشی میشود،صدتادارونخورید بلکه فقط یک دارو دارید
که همان شراب عشق است
دلبری
متاع تفرقه درکارماهمین دل بود
خداش خیردهاد هرکه این ربودازما
هیچ فنی درعالم بالاترازدلبری نیست، آن کسانی که دل ها رابرده اند
بزرگترین خدمت راکرده اندهنرمندان ازاین دست هستندوانبیا بیش ازهمه دلبری کرده اند
دل مادرگروفیضان آسمانی آنها قرارگرفته است ،درگروجمال آنها که ماه
فروماندازجمال محمد قرارگرفته است
نوش دارو
مرحباای عشق خوش سودای ما ای دوای جمله علت های ما ای دوای نخوت و ناموس ما ای توافلاطون
وجالینوس ما
علت اینکه عشق دوای همه دردهاست بخاطراینست که همه دردهاازدل ناشی
میشود،هرکدام مایک دلی داریم ودراین دل هم صدهاهزارآرزوداریم واین آرزوها هم باهم
تلاقی پیدامیکنندوکشمکش وجنگ و تنازع بوجودمیاید ،بنابراین اگرماهمه دلمان را
یکجایی گرو بگذاریم ، خلاص میشویم
کیمیا
مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم دولت عشق آمدودولت پاینده شدم
کیمیا همان عشق است چه کمیایی بالاتر از اینکه مرده رازنده کند
شماببینید تبدیل مرده به زنده مهمتراست یا تبدیل مس به طلا؛
اگرماانیتمان رابگذاریم کنارآن کیمیا به ما خواهدخورد
دست ازمس وجودچومردان ره بشوی
تاکیمیای عشق بیابی وزرشوی
مهره مار
این عالم بی حساب وکتاب نیست که گوهرمحبوبیت رابه یک مهره ای
بفروشند
نیاز
مابه درگاه خداوندفقط نیازمیتوانیم ببریم چون خداوند
نیازنداردازنیازخوشش میاید
فرعون
هرکسی رادیدیدکه همه رامی خواهدفدای خودش کنداوفرعون است
گناه
انتساب عمل به ماست که عنوان گناه پیدامیکندواگربه خدا منسوب شود
گناه محسوب نمیشودبلکه عین خیرمض است
عشوه
نکته ناسنجیده گفتم دلبرامعذوردار عشوه ای
فرمای تامن طبع را موزون کنم
حافظ هروقت که از کوک می افتاده با عشوه کوک میشده عشوه هم همان
بسم الله است یعنی آن مذکورونه ذکر،درنظرش متجلی میشده و کوک میشده
عیب جویی
عیب جویی نکنید،چون وقتی عیب جویی میکنیددراصل عیب هایی را که
پیداکرده اید درجیب خودتان گذاشته اید.
جوانی جاوید
بخت جوان دارد آنکه باتوقرین است پیرنگرددکه دربهشت برین است
آدم فقط با نام خدا میتواند فارغ شودازتشویش سن
ونگرانی پیری، چون نام خدا یادخداست ویادخداحضورخداست وحضورخداهم صحبتی با خداست و
هم صحبتی باخدابالاترین بهشت است ورضوان اکبرهمون بهشت دیداراوست بهشت هم جای پیری
نیست چون دربهشت زمان ومکان نیست درهرلحظه ای آدم میتواند در هرزمان ومکانی
باشد،شمابنگریدکسانی که هنوز ازورای زمان جوان هستندکسانی اند که بااوپیوندکرده
بودند
مقیم کوی توتشویش صبح وشام ندارد که دربهشت نه سالی مقرراست و نه ماهی
مشتری
هرکسی از عاشق خوشش میاد و کرشمه معشوقی با عاشق پاسخ داده میشود
وقتی آدم به کرشمه ها وکمال و زبیایی کسی پاسخ میدهد درواقع اعلام میکند که من
مشتری این کمال هستم دراین حال معشوق بخاطرسنخیت بخاطراینکه که هرطالبی درحقیقت
همون مطلوب است خیلی لذت میبرد
سرمایه گذاری
آن چنان که همه چیز آتیه ای داردماخودمان هم باید آتیه ای داشته
باشیم مااین زندگی خودمان را باید به کمال بهره برداری برسانیم
مردم معمولا روی زمین و طلا و بورس سرمایه گذاری میکنند ولی روی
خودشان سرمایه گذاری نمی کنندماخودمان باید گران شویم ما اگرهمان قدر ارزان وبی
هویت وبی ارزش ماندیم چه فایده که زمین ودیگرچیزها گران شوند آنچنان که همه چیز روبه گرانی میرود بنگریم
ارزش ما ده سال و بیست سال بعد چه قدرخواهدشد
ازدواج آخر
همه بالاخره می
گذارندومی روند،ماآخرسربایددست درآغوش خودمان کنیم؛ آخرین مشتری وآخرین کسی
وازدواج کنیدخودتان هستیدسعی کنیدهیچ عیبی نداشته باشید،خیلی بایدزیباباشیدچون
بایدخودتان راتحمل کنید
همسفرزندگی
چون
عشق اشتراک درمسیراست هردونفری که می خواهندباهم ازدواج کننداولین سوالی که
بایدازهم بپرسنداینست که توداری کجامیروی ؟اگرهردونفرگفتنددارندمیروندبسوی
خداونداینهاعاشق هم میشوند، وفقط دراینصورت است که انسان دراین مسیر یارپیدامی
کندوگرنه هرکدام دریک ایستگاهی پیاده می شوند،انسان بایدبرودتا برسدبه آن ایستگاه
نهایی که دیدارپروردگاراست
افی الله شک
معنای آیه افی
الله شک فاطرالسموات والارض این نیست که نباید در خدا شک کرد بلکه معنایش این است
که خداوند آن مفهومی است که هیچ شکی نمی توان دراوکردو هروقت به یک معنایی دست
یافتید که دیدید نمی توانیددر آن شک کنید، آن خداوندست
وحدت وجود
خداوندشبیه هیچ کس نیست
چون وجود محض است ،وجود نمی تواند دوتاباشدولی ماهیت می تواند هزارتا چیز باشدچون
عامل دویی ماهیت است نه وجود اگردوتاچیزداریم به خاطراینست که دوتاماهیت داریم اما
وجودچون ماهیت ندارد نمی توانددوتاشود
شعر
شعر همه اش رمزاست وعلت
اینکه بصورت رمز بیان شده است برای این است که اصلااین حقایق گفتنی نبوده واین
ساده ترین صورتی بوده که امکان داشته این حقایق رابیان کنند
چمن
جمن ونزهتگاه اهل معرفت
آنجایی است که سخن خداهست
گوشه چمن جایی است که
انسان ازغوغای خلق وآشوب دنیافراغت داشته باشد ،این چمن می تواندخانه شما
باشددوستان را دعوت کنید خانه تان وصحن خانه تان را بکنید صحن چمن وازمیخانه حافظ
و مولانا واین بزرگان قرض کنیدوبرای دوستانی که اهل این معانی هستندشعربخوانید
گول
خوردن
آدم
فقط وقتي گول مي خورد كه صاف نيست وگرنه نمي شودكه انسان فرق دروغ باراست
رانفهمدچون دروغ خيلي طعم وبوو مزه اش باراست فرق مي كند
بوي
كبروبوي حرص و بوي
آز
درسخن گفتن بيايد چون پياز
آنچان
كه اگر شامه ظاهري ماسالم باشد بوي پيازرامي توانيم تشخيص دهيم
اگرشامه
باطني ما هم سالم باشدمي توانيم تشخيص دهيم و مي توانيم اطلاعات رابگيريم
احوال
پرسي
احوال
پرسي هاي ما بصورت تعارف درآمده وسريع تمام مي شودولي وقتي مي گوييم حال توچطوره؟
يعني واقعادلم مي خواهدبدانم ومي خواهم بيايم درزندگي تووبدانم چه نيازي داري؟ما
اگرواقعاحال هم رابپرسيم خيلي ازمشكلات حل مي شود
دل
اگرروح
ماوسعت بيشتري پيداكند تمام آنچه كه دردل تمام آدمها است را مي توانيم بگيريم
ماگيرنده مان ضعيف است وگرنه قيافه آدمهاراكه نگاه كنيد مي فهميد كه دردل او چيست
اينكه مي گويندازدل به دل روزنه اي هست يعني شبكه اتصالي هست ولي مابه دليل اشتغال
دائم به خودمان ونفسانيات خودمان نمي توانيم ازدل هم باخبرشويم ما اگرصاف بشويم
ازاحوال هم بي اطلاع هم باخبرمي شويم
اينترنت
امروزه
تمام سلولهاي عالم پرازعلم ودانش وآگاهي شده است وفقط شمابايددستوربدهيدواطلاعات
رابگيريد،ازطريق شبكه اينترنت تمام كتابهاي عالم دراختيارشماخواهدبوداكراتصال ما
محدودباشد فقط هاردديسك خودمان خواهدبودوچندتا سي دي اي كه داريم ولي اگرمتصل شديم
به شبكه اينترنت تمام اطلاعات دراختيارماخواهدبودولي يك شبكه اينترنت بزرگتري هست
كه هنوزبه آن دسترسي پيدانكرده اندوآن شبكه اينترنتي است كه انبياواوليا وشعراي
آسماني به آن شبكه متصل مي شوند،آنچنان كه شعراي آسماني مي گويندكه ما شعرنمي
گوييم بلكه الهه شعررا صدامي كنيم واو مي آيدوشعروداستان راتعريف مي كندچون
اوازعالم بالا به آن شبكه دسترسي دارد
دروغ
دروغ خودش جهنم است
اگرشماعميق شويدمتوجه مي شويدكه همين الان دروغ آتش است به محض اينكه آدم دروغ مي
گويدنظام فكري اش به هم مي خوردوتمركزحواسش راازدست مي دهدوكم حافظه مي
شودوهزارعيب رواني پيدامي كندآدم هاي دروغگوازسلامت فكربرخوردارنيستندتمركزحواس كه
عامل خلاقيت است درآنهاازبين مي رودچون آدم دروغگواضطراب داردچون مي داندكه دروغ
خوب نيست ودلش هم نمي خواهدكه فاش بشودوهردروغ آدم رابه دروغ ديگري مي كشاندويك
دوتادروغ انسان كه فاش شدهويت او زيرسوال مي رودهيچ چيز بدترازاين نيست كه وقتي
انسان حرفي مي زندمردم نگاه كنندكه اين آقاراست مي گويديادروغ ،هيچ چيز بهترازاين
نيست كه وقتي آدم حرفي زدهمه بگوينداين آقاوقتي حرفي زدراست است؛ بنابراين شخصيت
اجتماعي انسان وحضورآدم درجامعه به هم مي خوردواين ادامه پيدا مي كندتاقيامت وبه
شكلهاي ديگري ظهورپيدامي كندواينطورنيست كه شمارابه خاطردروغ مجازات كنندبلكه خوداين
دروغ مجازات شماست
انسان
الهي
ما
چون يكي هستيم يك كارهم بيشترنكنيم صدتاكارنكنيم ويك كاربكنيم بعضي ها تقسيم مي
كنندكارهارابه كاردنيوي مثل خوردوخواب وزن و بچه وكامپيوترومدرسه و... ويك كارهايي
را هم مي گويندكاراخروي مثل نمازوروزه وكارهاي خيريه و... ؛درصورتيكه هم چنين چيزي
نيست بلكه بايدانسانهاراتقسيم كردبه انسانهاي الهي وانسانهاي دنيوي،اگرانسان الهي
شد،خوردوخواب او هم الهي مي شود چون به خاطرخدازندگي مي كندوبخاطرخداپشت
كامپيوترمي نشيند وبه خاطرخداكتاب مي نويسدوهمه اش مي شودكاراخروي وعاشق
خداونداصلاكاردنيوي نمي كند، انسان الهي بشويدوبرويددنبال دنيا وهزارتاكاربكنيدتاوجودتان
منشا خيروبركت بشود وخلاقيت وسازندگي و آباداني ايجادبشود ؛انسان هست كه الهي مي
شود يا دنيوي،اگردنيوي شديد همه كارهايتان دنيوي مي شودوحتي حج و نمازوزكاتتان هم
دنيوي مي شود،وقتي روي آدم به طرف دنيا وهواهاي نفساني خودش بودديگرتفاوتي نمي
كندكه به كدام طرف بايستدونمازبخواند چون به هرطرف بايستددراصل به طرف خودش
ايستاده ونماز خوانده
شيطان
ماشخصا
وظيفه اي نداريم كه با شيطان خصومتي داشته باشيم وكينه اي ازاوبه دل بگيريم فقط چون
خداونداورالعن كرده ما هم اورالعن مي كنيم ؛وگرنه خيلي خوب است كه يكي هست كه
ادعاهاي بي معني مارارسواكند ،شيطان الزام نمي كندبلكه افشا مي كندوكارشيطان
افشاگري است ،شيطان يك مقدارعلف دستش مي گيردو مي آوردجلوي دهان آدمها ،اگركسي قاپ
زدوعلف را خورد معلوم است كه خوداودرعالم بهايم بوده وگرنه اگرانسان باشد كه علف
نمي خورد،شيطان قادرنيست كسي را اجباركند،نه نبي اجبارمي كندونه شيطان
"لااكراه في الدين"ولي شيطان آشكارمي كند،شيطان مي آيدجلوي انسان ووسوسه
مي كند ومعلوم مي كندكه تودروغ گفتي كه من خداپرستم ودلم پيش خداست بلكه دلت پيش
غيرخداست ،توحيدت را نفي مي كندتامتوجه شوي موحدنيستي وبروي وتوحيدواقعي رابدست
بياوري؛اين كه خداوندشيطان را گذاشته در عالم براي خيرماست تاماراهرلحظه متوجه
كند،شما مي توانيدخودتان رالحظه به لحظه باشيطان آزمايش كنيد،آيا خيرانسان اين
نيست كه يك دستگاهي داشته باشدكه نشان دهدفشارخون او بالاست يا پايين است وخطرمرگ
براي انسان است،شيطان آزمون ومحك همه عالم هستي است،همه ادعاهاي باطل وبيخودي را
رسوا مي كند،به همين جهت هم شيطان گفته كه بامخلصين كاري ندارم"الاعبادك الله
المخلصين"چون عبادمخلص همه آزمايش هارا باموفقيت سپري كردندوقبول شدند
خبر
بزرگترين
هديه اي كه پيغمبر براي ما آورد اين خبربود كه گفت تونخواهي مرد، اين بزرگترين
نگراني ما رابرطرف مي كندخبري بالاترازاين درعالم نيست كه ايهاالناس مااين بدن
نيستيم اين بدن ارتباطي باماندارداين يك دستگاهي است كه سپرده انددست
ماوگفتندشمافعلابااين كامپيوتركاركنيد،اگر
كامپيوترخراب بشودشماكه خراب
نمي شويدشماكه كامپيوترنيستيدبلكه پشت كامپيوترهستيد،من
كه دارم ميبينم چشم كه نمي بيند مغزهم كه نمي بيند ،من دارم مي بينم اين خبربزرگ
راپيغمبرآوردكه توجانت محفوظ است ونگران جانت نباش
مرگ
بعضي هامعتقدندعامل همه
بيماريهاي رواني ترس ازعدم است، مامي ترسيم كه نكندنيست شويم نگراني مرگ حرص
توليدمي كندهزارمشكل توليدمي كنداين كه مامي ميريم وبعدش هم خبري نيست وبه كلي
نابودمي شويم ،اين خودش عامل بيماري است. اول انسان ازپيري مي ترسدبه محض اينكه
ازمرگ نگراني پيداكرد فكرمي كند كه زمان گذشت چه كاركنم دارم پيرمي شوم وبعدش هم
مرگ مي آيد شروع مي كند ازپيري ترسيدن ازمقدمات وآثارمرگ شروع مي كندبه ترسيدن
امايك مرتبه يك رسول گرامي اي مي آيدوآيه اي مي آوردكه" ام حسبتم اناخلقناكم
عبثا "،چقدرساده لوحي است كه انسان فكركندخدااورابااين حكمت ومعرفت آفريده
براي اينكه بزندوخرابش كند، مرگ فقط يك انتقال است ازيك جايي به جاي ديگر ، درهيچ
جاي قرآن گفته نشده است كه انسان فنامي شودواين تفكرفناراشيطان درذهن انسان وسوسه
مي كندومي گويد كه مرگ نزديك است بروهركاري كه مي خواهي بكن ومرگ رابه عنوان
فنامعرفي مي كندوگرنه درقرآن اصلاچنين چيزي نيست وقتي كه صحبت از مرگ هست صحبت از
انتقال است وگفته شده كه "مرگي كه ازآن فرارمي كنيد ملاقات مي كندشمارا"
يعني شماهستيدومرگ را ملاقات مي كنيدو بامرگ سلام عليك مي كنيد؛يك شاعرانگليسي
مكالمه اي رابيان كرده بين انسان ومرگ كه مرگ به انسان مي گويدخاك
بشووبميرونابودبشووانسان جواب مي دهدكه قراراين نبوده بلكه اين قرارمربوط به خاك
بوده كه خاك به خاك بايدبرگرددنه روح ولباس تن رادرمي آوردوپرت مي كندجلوي مرگ و
مي رود
بخشش
گناه يعني نقصان
ومحوكردن گناه يعني رسانيدن كسي از مرتبه نقصان به كمال؛
اگركسي راكه خطايي ازاو
سرزده راخواستيدببخشيديك راه آن اين است كه به اوبگوييد تورابخشيدم واورارها
كنيد،ولي يك راه ديگرآن اينست كه آن نقصاني كه دراوهست كه به سبب آن نقصان اين بي
ادبي وظلم دراوحادث شده است راازاوبگيريد وتبديل به كمال كنيدواين بهترين راه بخشش
است
موسيقي
هرموسيقي اي راكه مي
خواهيد گوش دهيدببينيدازكجامي آيداگرازشهرت طلبي وبي بندوباري وپول طلبي مي
آيدمعلوم است كه به همان جا هم شمارادعوت مي كند وبه همان جايي هم كه از آن مي آيد
منتهي مي شود
صورت
مطلق
يك
صورتي هست كه مقصوداين صورت جسماني واين هيئت ظاهري است امايك صورتي به معناي
ارسطويي هست كه ارسطووقتي مي گويد صورت درمقابل ماده است اينكه مااصطلاحامي گوييم
صورت ومي گوييم اهل صورت نباش ارسطوبه اين مي گويدماده ،آنوقت صورت نزدارسطوهمان
جان است وجهت وحدت هرچيزي به صورتش است هرچيزي كه تركيب شده ازماده،آن
ماده جهت كثرت آن است چون به سبب آن
ماده هزارچيزوصدملياردذره وبينهايت ذره است ،امابه سبب صورتش است كه مي گوييم يك قالي يا يك
سمفوني،صورت عبارتست ازوحدت بخش عالم ماده پس
كمال هرچيزي به صورت آن
است وهمينطوراين كمالات تعالي مي گيرند تابرسندبه صورت مطلق،هرقدرماده كمترمي شود
معلوم ميشود به كمال نزديكترشده است وقتي نقاش نقشي مي كشد بعلت
غلبه عالم معنا وصورت ديگر كسي پول كاغذورنگ آن
راكه همان ماده آن نقش است راحساب
نمي كند وماده درصورت محومي شود،تاوقتي كه ماده هنوزهست
معلوم است كه صورت هنوزصورت كاملي نيست، اگر يك تكه آهن را
پيچي دهيدواين كارراتكراركنيد تاجايي كه ازآهن لطافت يك طره زيبارابيافريد آنوقت آن قطعه رامي
گذارنددرترازووبجاي آن طلامي دهند؛ آن صورت مطلق
راارسطو مي گويد خدا،خداكسي است كه ماده نيست چون جهت قابليت هرچيزي را مي
گويندماده وجهت كمال آن را مي گويندصورت ،چون
اوكمال مطلق است هيچ ماده اي ندارد وهيولايي نداردوهيچ چيزي دراوبالقوه
نيست وهمه چيزدراوبالفعل است، اگر
انسان آن صورت مطلق را ببيندتمام مشكلات عالم برايش
حل مي شود،فرض كنيديك مورچه اي روي يك قالي اي حركت مي كند هرلحظه برايش اشكال پيش
مي آيدكه چرااينجاسفيداست و جاي ديگرسياه است؟اگرقراربودسفيدباشدچرااين
طرفش سياه است اگرقراربودسرخ باشد چرا سفيداست؟اگرقراربودصاف باشدچرااينجاكج است
اگراصل بركجي است چرابعضي جاها صاف است؟اگررنگ سفيدخوب است چرا اينجا سرخ است؟ولي
وقتي آن يونيورسال فرم را ومجموعه اين قالي را مي بيند تمام اشكالاتش برطرف مي
شودووقتي آن جان رامي بيندمي فهمدكه هركدام ازاينهادرجاي خودشان درست هستند
بازي
دنيا
اين عالم عالم بازي
هاست وعالمي است كه بيشترمردم به حقيقتش نمي رسندوبه بازي تاآخرش مشغول مي
شوندوهركدام يك نوع بازي اي مي كنند، يك عده مذهب بازي مي كنند يك عده دوست بازي
مي كنند يك عده هنربازي مي كنند يك عده عتيقه بازي مي كنند وهركدام به يك بازي اي
مشغول هستند وبه حق مشغول نيستند ،حتي كتاب بازان هم "كمثل الحماريحمل اسفارا
"كتاب مي خرند جلدمي كنندپهن مي كنند جمع مي كنند وكتاب باز هستند ؛حتي عده
اي دين را وسيله بازي قرارمي دهند ودين بازودين فروش هستند و نه ديندارولي يك وقتي
مي فهمند كه سوداي خام بوده وهيچ چيز نيست؛اما اگرخواستيدبازي كنيدبازي عشق را
انتخاب كنيدكه به تعبيرهندي هايعني بازي آگاهي جهاني ونه اين آگاهي محدود وتيره كه
درهمه انسانها هست،وصل بشويدبه آن آگاهي مطلق وبرسيدبه ديدارآن صورت جهاني؛
جهان عشق است
وديگرزرق سازي همه بازي است
الاعشق بازی
توبه
توبه حقيقي يعني
عبورازيك مرتبه اي به مرتبه ديگر وتوبه اين نيست كه بگويي من فلان كارراديگرانجام
نمي دهم
بلكه توبه اينست كه
اگرآن گناه رابه خاطرآوردي ،ظلمي كرده بودي يا ناسزايي گفته بودي يا غيبتي كردي و
به يادت آمداين مساله ، حلاوتش زير زبانت نيايد ، چون هرگناهي يك حلاوتي دارد و
انسان وقتي يك گناهي مي كند به سبب حلاوتش آن گناه را انجام مي دهد، اگر آن گناه
رابه يادآوردي وحلاوتش زيرزبانت نيامد بلكه مرارت وتلخي آن زيرزبانت آمد معلوم مي
شود كه به يك درجه كاملتري رسيدي وذائقت درست شده به يك كمالي رسيده اي
استعداد
گنج
وجودمااستعدادماست،استعدادراكم درنظرنگيريد،درست است است كه استعدادچيزي نيست
جزقابليت ولي بسياري ازاوقات مهمترين ارزش هرچيزي به استعدادش وبه آن جاي خالي اش
است، يك كوزه باوجوداينكه بيشترتوجه مي كنند به دسته وبه فرمش وبه رنگش اما
مهمترين بخش كوزه كه به آن شان كوزه بودن را مي دهد همان خالي بودنش است وگرنه
بقيه اش ارزشي ندارد ؛اين استعدادوقابليت براي قبول آن آب رحمت ،اين گنج وجودماست
وما نبايد خودمان را از آب شور پركنيم وقابليت خودمان راازدست بدهيم تاروزي برسدكه
بگوييم اي كاش خاك بودم، يعني صرف استعداد بودم چون آن استعدادراضايعش كردم ؛پس
ظرفيت زياد گنج است وظرفيت نامتناهي گنج نامتناهي است واين گنج خازنش روح الامين
،يعني روح القدس است كه درمريم وجودماكه همان زهدان قابليت ماست ومي تواندعيسي
هستي راوعيسي عشق را به دنيا بياورد،اين را آن روح الامين مي دمددروجودماوماصاحب
آن گنج مي شويم
حقيقت انسان
انسان ازنظركردن درذات
خودش درك مي كندكه من اين بدن نيستم چون اكثراوقات ما غافليم ازبدن واصلاتوجهي
نداريم به بدن بيشتراوقات مادرسوداهاي خودمان هستيم اگرشب است به خواب واگر روزاست
به سوداي عالم گرفتاريم پس چطوراست كه خودمان را ادراك مي كنيم؟ اگرما اين بدن
هستيم هرلحظه كه خودمان را ادراك مي كنيم بايدسروكله اين بدن پيدابشود چون نمي
شودكه گل را كه حقيقتش چيزي نيست جز ساقه وگلبرگها وبرگها را تصوركنيدولي هيچ چيزي
ازاجزايش نيايدجلوي نظرتان، شما گل را تصوركنيدمي بينيدكه به هرحال يا برگش مي آيد
يا ساقه اش ميآيد يا گلبرگش ،چون گل غيرازاين چيزي نيست اگرشماهم غيرازاين بدن
چيزي نيستيد،چرااين همه كه خودتان را ادراك مي كنيد ومي فهميد كه خوشبخت هستيد يا
نه غمگين هستيد يا نه دردداريديا نه ،چرااينها هيچ كدام متضمن ادراك هيچ جزئي از
اجزاي بدنتان نيست پس ازاين آيه كه وفي انفسكم افلا تبصرون خيلي چيزها درك مي كنيد
ازجمله اينكه ما اين بدن نيست
عشق من
دراين عالم هرصدايي كه
مي شنويد صداي عشق من است اگربلبل داردآوازمي خواندمي گويدعشق من،هرحركتي درعالم
هست حركتش به طرف عشق من است واين راهم شماداريدميشنويدلحظه به لحظه وهم داريدمي
گوييدمنتهامراتب عشق متفاوت است يك كسي عشق من اوهدف بلندي است يكي عشق من اوكتاب
است ويكي يك محبوبي است ولي همه اين صداي عشق من را هم دارندمي گويند وهم مي
شنوند، مهمترين چيزي كه آدم دراين عالم دلش مي خواهد بشنود،همان صداي عشق من است
يعني دلش مي خواهد يكي به اوبگويدعشق من وضمناخودش هم دلش مي خواهديك معشوقي داشته
باشدكه به اوبگويدعشق من ،اگرمابخواهيم همه هنرهابه كمال برسد اين دوكلمه را هم
بايدبگوييم و هم بشنويم اگرمعشوقي نداشته باشدآدم كه صبح كه بلندميشودبه خاطرعشق
او كار كند شكوفا نمي شودوتمام استعدادي كه دروجودش هست بارورنمي شود،وقتي آدم گوش
مي كندوميبيندكسي نمي گويدبه اوعشق من خلقش تنگ مي شودچون محبوب ترين چيزنزدماهمين
صداي عشق من است واگرآدم محبوب نباشدخوشبخت نيست واگربخواهدمحبوب شود بايد زيبايي
وكمال كسب كند ودائماكاركندتاجمالي وكمالي كسب كند ومحبوبيت انسانهامال هارموني
وتناسباتي است كه كسب مي كنند
اصل
كمك
درمقابل
تئوري تنازع براي بقا تئوري ديگري هست
كه مي گويد اين عالم برمبناي اصل كمك استوارشده است يعني همه پيشرفتهامال اينست كه
يكي به ديگري كمك كرده واين كمك ها وقتي بسيارپيچيده شده مي بينيم كه به كمال
رسيده ، آنچنان كه مي بينيم هزاران هزار سلول وميلياردهاسلول باهم كارمي كنندوهمه
درجهت اين كارمي كنند كه اين قلب بايد بزندوهركدام وظيفه شان رادرجهت كل انجام مي
دهند واگريك كدامشان واقعه اي برايش رخ بدهد وشروع كندبه شرارت،سلول سرطاني پيدامي
شودواين سلول مي خواهدبقيه رابخورد؛حالادرجامعه اي كه اصل كمك نيست سرطان مي
گيردانسان واين سرطان را گرفته بشريت سرطان اينكه مشكل شمابه من ربطي ندارد كه
بخواهم به شماكمك كنم،بايد آدمها به هم كمك
كنندوهركسي احساس كندكه من دركل اين جامعه نقشي رابايدبازي كنم،اگرهركسي
بخواهدبراي خودش كاركندآنطرف سقوط مي كندآن بچه ده ساله اي كه درخيابان آدامس مي
فروشد اين يك كسي يك ظلمي كرده يك جايي كه اين اينطوري شده وگرنه اگر اصل كمك و
تعاون باشد معنيش اينست كه بايد طوري تنظيم شود كه يك نفرديگري جاي اوكاركندواين
بچه بايد به مدرسه بروديكي ازعناصروحدت اصل كمك است وماهرچه بيشتربه هم كمك كنيم
وحدتمان بيشتر مي شود ،كثرت ايجادجنگ مي كند وجنگ ضايعات ايجادمي كند، ازاين بدن
الگوبگيريدببينيدكه اگردراين بدن همكاري ووحدت نباشد ،چطورمضمحل ونابودمي
شود،جامعه هم همينطوراست اگرالان همه دندانهاراتيزكردندبه زودي نابودمي شودبشريت،
مگراينكه راه بازگشتي به دين وبه انبيا واوليا وبه وحدت پيداكنند
جمال مطلق
چه سعادتي بالاترازاين
كه انسان چشمش به آن جمال مطلق بيافتد آن جمالي كه ديدارش جواب همه سوالهاست گاهي
انسان هزارسوال درخاطرش هست هزارخلجان وانديشه وشبهه وشك وترديددردلش هست كه
چرااوضاع عالم پريشان است؟يك جمالي به اونشان مي دهندكه درپرتوآن جمال جواب همه
سوالهاي ازل تاابدرامي گيرد واين راتمام كساني كه آن جمال مطلق راديده اند
معترفندبه اينكه وقتي ما آن جمال راديديم سرعالم برماكشف شدودرعرفان مامنتهااليه
كمال وصول به عالم شهودوديداراست
رايحه ناخوش نفس
بسياري
ازكتابهاوسخنهااظهارفضيلت است يعني درواقع بيان نفس است يعني بنگريدمراوحديث نفس
مي كند ،اگرموسيقيدان است مي گويدبه من نگاه كنيد به همين جهت اين رايحه ناخوش نفس
درهنروشعروموسيقي فردديده مي شود
حمد
خيلي خوب است كه انسان
زيباييهاوخوبيهاراستايش كندوخوبيهاي مردم رابيان كند آنوقت اگراين ستايش براي
خودحق باشد برمي گردد به حق ولي اگراين ستايش رابراي اين كردكه به يك چيز دني
وحقيري برسد آنوقت اين ستايش مانع ميشود بين انسان وحق ونشانه دلبستگي به اين دنيا
است
محبوب
محبوب مطلق فقط اوست
وهرجامحبوبي هست بخاطراينست كه نشاني ازآن محبوب مطلق دراوهست
خاك دردوست
علت اينكه انبيا عالم
شدندبه همه علوم ياحداقل علوم انساني وآنچه مايه سعادت بشراست درسخنان آنها هست
اينست كه خاك دردوست شدند،هركس خاك دردوست شدچشمش بازمي شودبه يك نورديگري وبه يك
روشنايي ديگري كه درآن روشنايي حقايق اشيا رابي كم وكاست مي بيند
ريا
ريايعني چيزي كه مافوق
وبرتراست راوسيله چيزي قراربدهيدكه مادون است آنچنان كه نماز كه وسيله تقرب به
خداست وقتي ريا درآن بيايدميشودوسيله تقرب به ميرزاحسن كه حاجي بازاراست واوست كه
رزق وروزي اين شخص راتعيين مي كند ،هرچه اضافه شدنسبت به آنچه كه دردل هست آن
رياست؛
شكر
شكريعني وقتي نعمتي به
شمارسيدخودتان راشايسته آن نعمت ندانيد،هروقت ديديد يك نعمتي به شمارسيدوشرمنده
شديدازآن نعمت وگفتيد مگرمن چه كردم كه اين لطف شامل حال من شده،اين شكراست؛
رحم
رحم
مال آنجائي است كه حق با شماست وظاهرا حق باطرف مقابل نيست ،امابه چنددليل بايدرحم
كرديكي اينكه انسانهااگردراين موردحقي ندارنددريك موردي حقشان گرفته شده،اگريك
انساني هست كه حق نداردبه شماناسزابگويداماحق داشته ازتعليم وتربيت
برخورداربشوداما نشده؛ماكجامي توانيم بگوييم كه اين خطاكاروغافل تمام حقوقش
رابرخوردارشده منتهااينجاداردبه حق ديگري تجاوزمي كندوبه اين دليل بايدرحم كردچون
اوهم ازحق خودش كاملا برخوردار نشده ،ثانيا وقتي شما رحم كرديد صفت رحماني
حق در شماتجلي مي كندوهم به شمابركتي ميرسدوهم به او،واين ديده رحماني ونظرمحبت
داشتن انسان راخيلي نزديك مي كندبه صفت رحماني خداوند؛
هارموني
الان روزگاري شده كه
معني هارموني ازذهن مردم دورشده، چون مدعياني آمدند ومي گويند:ما درهنرمدرن
باهارموني سروكارنداريم بلكه فقط باكنتراست سروكارداريم ويك پديده
هاي ناموزوني ايجادمي كنند كه در موسيقي ونقاشي ديده مي شود آدم بايدمراقب باشد
لااقل مزاجش به هم نخوردواگرگاهي هم ديس هارمونيك ميشود لااقل هارموني راقبول
داشته باشد وبفهمدكه اين كاربدبودكه من كردم ،تاوقتي آدم مي فهمد كارش بدبوده
بالاخره هارموني هست ولي يك وقت هست كه مي گويد چه كسي گفته اين كاربداست،افرادي
هستندكه باحمله به فطرت، مي گويندفطرتي وجودندارد،معياري وجودندارد كه بخواهيم
بگوييم براساس آن معيارها اين درست است وآن غلط است،درستي وغلطي اي
وجودندارد،وحقيقت واخلاق نسبي است؛ واين بزرگترين دروغي است كه درقرن بيستم دارند
مي گويند ومزاج دهررادارندتباه مي كنند همه عالم معني خوبي وزيبايي رامي
فهمندوبااختلاف سليقه هم مشكلي بوجودنمي آيد
اشك
اي كاش مردم قدراشك
رامي دانستند،منتها به اشك مي گويندآب ديده ؛ ولي بايد ديدچه ديده كه آن اشك
راريخته ؟اگرچشمش به يك آب وعلفي خورده وآن اشك را ريخته،قيمت آن ديده هم معلوم
است ولي اگركسي چشمش به آن معشوق ازلي افتاده وداردگريه مي كند هر دانه اش گنج است
وهمه نعمتها ودولتها وخواسته هاوآرزوها رادرهمان نگاه به انسان مي دهند
طالب
اگرانسان يك عظمتي
راطالب بشود نشانه عظمت روح خودش هست،هركس كه گفت من طالب مطلوبي هستم نشانه اينست
كه قابليت واستعداد رسيدن به آن مطلوب راهم داردوحتما تلاش هم مي كندوحتماهم مي
رسد،هرچه راطلب كرديدبدانيدكه به آن خواهيدرسيدفكرنكنيدكه چيزي بزرگترازآنست كه به
آن برسيد
ميلاد
ميلاد
رسول اكرم و همه بزرگان دو نوع است يكي ميلاد تقويمي وتاريخي است كه برحسب تعاريف
اختلاف نظر هم است درتاريخش، اين يك تولداست كه البته مايه شادي وشعف ماست وضيافتي
برپامي كنيم وجشني مي گيريم ولي حقيقت جشن رابايدزماني بگيريم كه
اودرمامتولدبشودميلادمسيح زماني است كه يك مسيحايي درمازاده بشود؛يك شاعرانگليسي
گفت اگرمسيح هزار باردربيت اللحم زاده بشودتوراچه سودكه همچنان ملول وافسرده
ودلمرده باشي،توكه زنده نشدي ؛اگرمابه آن خلق محمدي نرسيم وبه آن رحمت نامنتهاي
اوواصل نشويم وبهره مندنشويم ماراچه سودكه اومتولدشده است؛مايه سرشكستگي ماست كه
باوجودتولدچنين بزرگواري از آن خلق وخوي وجمال وبركات وكمالات به ماچيزي نرسيده
باشد
شفا
اگرماثروتمندشويم
وشاد وخوش وخرم شويم شفا پيدامي كنيم، 99درصدبيماريهاي جسماني محصول بيماريهاي
رواني است،عامل اصلي بيماري اينست كه آدم ازخودش راضي نيست وشب كه مي
خواهدبخوابدباطنش از اومي پرسدكه امروزچه كار كردي ؟دل چه كسي راخوش كردي؟چه كسي
راامروزشادكردي ؟خانم اميلي برونته مي گويدشب كه مي شود كارهايت را بگذارروي
ميز،اگرديدي دربين آنها يك لبخندي هست كه مثل يك خورشيدتابيده ودل يكي گرم شده ،آن
روزت راباطل نكردي؛دارايي انسان شاديهايي است كه توليدكرده وازآن شاديهاست كه به
انسان شادي مي دهندولذت مي دهندوبركت پشت بركت به انسان مي رسد
محبوبيت
هيچ
چيزدردنيابالاترازاين نيست كه انسان محبوب باشد،بالاترين نيازماازهرگرسنگي
بيشتراينست كه مامحبوب بشويم ويكي مارادوست داشته باشد؛
مهرگياه
مهرگياه يك چيزهايي
بوده كه به خيالات باطل مي خوردند تاهمه دوستشان داشته باشند،درصورتيكه انسان وقتي
محب شدمحبوب مي شودونبايدانسان بگويدكسي قابل نيست ،بايدانسان عاشق باشدتامعشوق
پيدا بشودازاطراف وحاضرباشد تاخودش رافداكند درراه عشق ووقتي عاشق شد تمام عالم
براي او معشوق مي شوند؛
ترافيك
ترافيك
ما زشت است ونماينده كامل خودخواهي ماست ونشان مي دهد كه تنهامن مطرح هستم
وتواينجانباش ؛اين درروانشناسي ثابت شده كه همه آدمهايي كه جنايت مي كنند يك
جاهايي بايك زشتيهاي خاصي برخوردكردندويك جايي مشكلي بازشتي داشتند،اين زشتيها روي
هم اثرمي گذارندوتبديل به چيزهاي مشابه خودشان مي شوند،تبديل به غصه ونااميدي
بداخلاقي وحرف بد مي شوند
بسم الله
بسم الله كليدكوك ماست
همه هنرمندان وهمه انسانهايي كه كار بزرگي مي خواهندانجام دهند بايداول بسم الله
بگويند چون بدون اين اسم ما كوك نمي شويم كوك ما اينست كه ما نباشيم هركس كه اسم
خودش را فراموش كردواسم او رابرد اوكوك ميشود، كوك ما كوك عشق است عشق اقتضا مي
كند كه مانباشيم واگر ما بخواهيم عالم را بفهميم بدون آن نام نمي توانيم بفهميم و
بايدكوكمان راباكوك عالم يكي كنيم وكوك عالم اينست كه اوهست ،همه عالم مي گويند
اوهست ومابايداسم خودمان رانبريم تاباعالم بيگانه نشويم
قناعت
قناعت به اين منظور
نيست كه انسان بي عرضه شودوكارنكندودنياطلب نباشد،بلكه قناعت يك اختياراست وقانع
كسي است كه درعين امكانات مي گويداينها مزاحم من است واينها رانمي خواهم وامكانات
خودش راصرف خيروخوبي مي كند
دينارپرستي
يك كسي مي آيد و يك
افكار شيطاني و يك نفس سمومي را در عالم پخش مي كندوبرگ وبال هزاران نفر را مي
ريزد وجوانيشان رااز آنها مي گيردوالان دنياي دينارپرستي ودلارپرستي همين
كارراميكند،جوانهاراوقتشان راميگيردويك مقداردلاربه آنهامي دهد كه بعدانمي دانند
باآن دلارها چه كاركنند
سخاوت
مهمترين وصف الهي اينست
كه مي بخشد وپس نمي گيردوهيچ انتظاري ازكسي نداردواين صفت بيش از هرچيزي مارابه
اونزديك مي كند،وقتي ما مي بخشيم اين بخشش موهبتي است كه به ماداده شده ومنتي است
كه برماگذارده شده چون ما چيزي نداريم كه بخواهيم ببخشيم و منتي بركسي بگذاريم
وشاني براي خودمان قائل شويم ،بخشنده فقط اوست وبايد گيرنده ودهنده هردوناظررحمت
الهي باشندونه كسي كه بخشيده ببيند كه او بخشيده ونه گيرنده ببيند كه اوگيرنده است
بلكه هردوازدست اوبگيرندوببخشندودرقرآن هم اولين ظهورايمان سخاوت است
قرب
الهي
ما
اگر مي خواهيم به خداوند نزديك شويم بايدصفات اوراپيداكنيم،خداجايي نيست كه آدم
يواش يواش وسانت سانت به اونزديك شودبلكه خداونداوصافي داردوهرچه به آن اوصاف
نزديك شويدبه او نزديك شديد
شب
قدر
همه هستي ماوشان ومرتبه
مادر گروي يك شب است ؛اگر اين شب رخ بدهددرزندگي ما،شاني پيدا مي كنيم ،اگررخ
ندهد، درروزقيامت كه خواهندپرسيدشماچه مدت آنجابوديد؟مابايدبگوييم يك شب طولاني
بدون معراج وبدون نوروبدون پروازوبدون رويت آيات الهي گذرانديم شب قدر يك سيروسفري
است كه ما از عالم تاريكي به عالم نور مي رويم واين شب قدر درزندگي همه بزرگان
بوده وهركس به مقامي رسيده وبراي بشريت هديه اي آورده معراج كرده ودرآنجامهمان
پرودگاربوده وهرشب كه درآن، حادثه معراج رخ بدهد آن شب،شب قدراست
خشم
خشم ازجهل سرچشمه مي
گيرد،هروقت آدم عصباني مي شود بخاطراينست كه يك چيزي هست كه بايد بداندولي نمي
داندو فكرمي كندكه فلاني بايديك جورديگري مي گفت وحرف ديگري ميزدولي الان
آنطورنگفته است؛اين فكربخاطرجهل شماست چون اگرپرونده آن آدم رابياوريد مي فهميد كه
اين فرد مطالعات وتحقيقاتش وتربيت وپدرومادرواينها،اين رااينطوري بارآورده والان
رسيده به اينجادرنتيجه نبايدعصباني بشويد؛ازدست هيچكس نبايدآدم عصباني بشودچون همه
آدمهادريك مسيري بايك فضايي وبا يك ژنتيك خاصي وبايك وراثتي آمدندوارداين عالم
شدندويك چيزهايي هم روي آنهااثرگذاشته،شمااگرمي توانيدآنهارابهترشان كنيدوگرنه
عصبانيت معني نمي دهدوماهرچه بيشتربدانيم خلقمان بهترمي شود
فكراهريمني
اين فكركه عدالتي نيست
وارتباطي نيست بين رفتارهاي ماونتايجش،اين فكر،فكراهريمني است واين فكر انگيزه
هزارشرارت ودشمني در عالم است،واين فكرازجنگ جهاني اول تاهمين اواخركه يك بازگشتي
ديده شد،بخش زيادي ازدنيا رابه خودش اختصاص داده است وهنرونقاشي ودلها
وايمانهاراآشفته كرده است،ايمان به اينكه اگرالف رخ دادازجنس آن الف يك چيزي مثل ب
رخ مي دهد
حسابداري كل
اين عالم حساب وكتاب
داردوآن بالاحسابداري كل هست وفكرنكنيدكه دراين عالم كسي مي تواندحق كسي
رابخورد،هيچ كس ذره اي نمي تواندحق كسي ديگررابخوردمگركه حق آن فردنبوده
وخداونداراده كرده باشدكه ازاوگرفته بشود
معلم
خود
معلم بايدمحبوب بشودتا آن درس محبوب بشود،معلم وقتي عاشق شدمحبوب مي شود،معلم بايد
انيت ونفس خودش رابگذاردبيرون دروبيايددركلاس باچهره گشاده وشيرين به اميداينكه من
اين فرشته هاراكه سپردنددست من،من دلشان راخوش كنم وبه آنهاعلم ومعرفت وچراغ راه
بدهم،اين مهمترين توفيق براي معلم است، برعكس آنچه كه گفتند معلم بايد هيبت وجذبه
داشته باشد،جذبه معلم عشق اوست،هيبت مال وقتي است كه آدم حاكميت بردلها ندارد،هيبت
مي گيردبرخودش ،اما وقتي آدم عاشق شد شكوه عشق جايگزين آن جذبه وهيبت مي شودوطيف
فضاي محبت همه را آرام مي كندودرآن فضاي مناسب براي تعليم وتعلم قرارمي گيردچون
تعليم وتعلم جذبه وجاذبه است واگريك خللي
ايجادبشوددراين رابطه بين معلم وشاگرداين جريان معرفت اصلا صورت نمي گيردآنچنان كه
اگرشماكدورتي ازكسي دردلتان باشدحرفهاي اورابرمبناي اينكه چه جوابي خواهم دادمي
شنويد،واصلا ارتباط تعليم وتعلم بعدازصاف شدن فضاي محبت وفضاي عاطفي بين معلم
وشاگردصورت مي پذيرد
معماری
عالم
بیرون ادامه وجود ماست ،مایک مکانی در وجودمان هست که آن رادربیرون ایجادمی کنیم
ومابایدمعماری درونمان زیباباشد تا معماری بیرونمان هم زیبا شود،معماري ما بدليل اينكه
توازن درآن نيست ما را كج خلق مي كندهرچيزي آدم را ياد مشابهت هاي خودش مي
اندازدوشبيه خودش مي كنداگر ما دائماچشممان به هرچيزنازيبايي يبافتدبتدريج ذوق
زيبايي از ما مي رودبعدهم خلقمان تنگ مي شود
قرباني
مردم همه اهل قرباني
كردن هستند ولي اصل بر اينست كه چيزي را كه كمتراست راقرباني بيشتركنند ولي چقدر
آدم بايد جاهل باشد كه وقت و عمرش را قرباني چيزهاي فاني كند ؛چيزي كه قراراست از
شما بگيرند وبعدا فاني مي شود همين الان هم فاني وصفراست الان هست ولي بعدا نيست و
حسرتش فقط بردل مي ماند پس عمرت را فداي نيست داري مي كني
ازخودمان بپرسيم كه
عمرمان را قرباني مي كنيم براي كمتر يا كوثر؟
انفاس قدسي
آن نفسهاي قدسي كه
فرمودند خودتان را در معرض آنها قرار دهيد نفس مولانا و شيخ محمودوبالاترازهمه
اينهانفس انبياواولياست كه انشا الله همه ما در معرض آنها قرار بگيريم
قانون عالم
اين عالم قانون
دارد و اينطور نيست كه انسان يك دروغي بگويد وبعد خيرات وبركات به او برسد
سلام
سلام خداوند با سين و
لام و الف و ميم نيست بلكه يك حال خوشي است از رحمت وگشايش در دل انسان كه انسان
به فراخناي ابديت بزرگ مي شود
بهار
بهاري كه قراراست
بيايدوبرودبه چه دردمامي خورد؟شادي اي كه قراراست بيايدوبرودبه چه دردما مي
خورد؟ثروتي كه مي آيدومي رود اعتباري نداردومال ما نيست ؛گلستان وبوستان باغي است
كه دست خزان هيچگاه به آن نمي رسد؛حقيقت باغ اينجاست وآن باغي كه مي آيد ومي رود
وخزان مي شود عكس باغ است اگر به حقيقت باغ بود وسبزي و خرمي وبهاري بود خزان نمي
شد؛ از ديربازكساني كه هوشمند بودند گفتنديك باغي درست كنيم مثل گلستان و بوستان
كه هميشه سرسبزباشد
سلامتي
ما درحال سلامت روح هست
كه به سلامت جسم مي رسيم
تفسیرقرآن
بهترین
تفسیرقرآن ادبیات است وتفسیراین نیست که بگویندابن عباس این مطلب را نقل کرده
وتفسیرطبری فلان مطلب رانوشته ،بلکه بایدجان کلام بدست بیاید
اهل
جهنم
محی
الدین می گویدکه جهنمی هارابه زوربه جهنم نمی برندبلکه به دلیل سنخیتی که
پیداکردندبا آنجاخودشان با شوق واشتیاق به جهنم می روندومی گوینددرهای جهنم بازاست
ولی هیچکس ازجهنم فرار نمی کند چون شوق پیداکردند وبه طلب چیزی می آیند در جهنم
شهرهای
بزرگ
الان
توصیه بر اینست که شهرهای بزرگ را ازبین ببرندچون مایه مزاحمت است وانواع جنایات
راشهرهای بزرگ تولیدمی کندبایدشهرهاکوچکترباشندتا آدمها به هم
نزدیکترشوندومهربانتر شوند
بیماری
قرن
بیماری قرن ما
این است که زن بودن از مطلوبیت افتاده است وزن وسیله رفع پاره ای از نیازهای توهمی
انسانها شده است وجمال ومعشوقی ونازواینها محبوب نیست،قدیم هامی شنیدیم که فلانی
عاشق فلانی شده،ولی الان عشق ازبین رفته ودلی نمی تپدبرای کسی ؛اگرهم هست نگاه
میکند که چه مصارفی داردوچه مزایایی داردکه می تواند از آنهااستفاده کند
جمال
حق
این
یک حقیقت است که اگر ششدانگ دنیا وآخرت را به شما بدهند آنقدر نمی ارزد که یک
نفرپیدابشودوجمال اورابه شما نشان دهد ودل شماراببردوشماراعاشق او کند
شعرحافظ
علت
اینکه شعرحافظ دلبری می کند اینست که درلابلای آن الفاظ حافظ تصویر آن جمال را
قائم کرده است ومهمترین چیزی که درموردشعرحافظ و دیگر بزرگان بایددانست اینست که
آنهااین اشعارراازخودشان درنیاوردندبلکه آنهاآن جمال رادیدندکه دارند این حرفهارا
میزنند
تجلی
خدا
ویلیام
بلیک می گوید :خداوند
برای کسانی که در ظلمت هستند ،نور است ولی برای کسانی که در نورند به شکل زن ظاهر
می شود
روح
روح
فوق العاده زیباست؛آنقدرزیباست که اگر کسی چشمش به اوبیفتد هیچگاه ازعشق اونمی
تواند فارغ شود
عالم
روح
روزقیامت
خوبهارا،کسانی که می توانند با فرشتگان همراه شوندوسنخیت دارندبافرشتگان راجمع
میکنند ومی برندوظالمین راهم می گذارند همانجابمانندواگرانسان به عالم روح نرسیده
باشدآنوقت نمی تواندبافرشتگان حرکت کند
بدن
همه
عمرتان راصرف این بدنی که قراراست سرآخرغذای کرمهاشودنکنید؛صرف یک چیزی بکنیدکه
فرشتگان می خواهندبردارندوببرند
غسل
غسل
اگرمیخواهید بکنیددرآب دیده ودرتوبه وبازگشت به خداوندغسل کنید
قصه
یک
قصه ای ایجادکنیدکه هزاران هزارنفرقصه شما را بخوانندوزندگیتان راتبدیل به یک قصه
کنید،فکرنکنیدکه من چندتانمایشنامه خواندم،اگرهمه نمایشنامه های دنیارابخوانیدبه
این نمی ارزدکه خودت یک قصه
بشوی،قصه خودتان راثبت کنیددرعالم ووجودالهی خودتان رادرعالم متجلی کنید،بی
سروصدانیاییددرعالم وبی سروصداهم بروید
جهنم
هیچ
جهنمی بدترازاین که آدم به خودش نگاه کند وازخودش خوشش نیاید نیست، منتهاماازاین
واقعه غفلت داریم وگاهي درخواب چشممان بازمي شودوخوك وسگ مي بينيم
کینه
کینه
هیچکس رابه دلتان راه ندهید چون آدم را آلوده می کند؛کینه هیچکس دردلتان نباید
باشد چون ماخبرنداریم که آن بیچاره چرا آن کارراانجام داده، مردم
همه مظلوم هستند ازدزدوجانی گرفته تاهمه مراتب دیگر،اگرازدل
اوباخبرشویدوبفهمیددرچه شرایطی قرارگرفته،دلتان براي اوخواهدسوخت
،رحمه للعالمین باشید؛ مااگرکینه ای بخواهیم بورزیم باید به آن بدیهایی که دردرون
خودمان هست کینه بورزیم
خانه
تکانی
خانه
تکانی یعنی که دیوهای حسدوخشم وانواع دیوها که دروجودمان هست را بیرون کنیم
ودرمقابل فرشتگانی را
به
درودیواروجودمان دعوت
کنیم
دارو
عشق دارو و نوش داروی
همه دردهاست چون همه دردها را در خودش حل می کند
سرما
اگر
انسان در درون حرارت و شعله ای داشته باشد همه سرماهای بیرون را گرم می کند و این
سرما های بیرون به یک جامه ای و به یک مختصر گرمایی گرم میشود ولی سرماهایی در
دل انسانهاست که جز به نور عشق گرم نمیشود
سوال قيامت
در روز قیامت از
نعمت هامیپرسند که این نعمت جمال و زیبایی و این ها را به تو دادیم تو این
ها را چه کار کردی؟
و
آن روزخداوند از انسان می پرسد که تو در فراق من چه می کردی، انسان
باید یک گزارش آبرومندی داشته باشد بدهد که لا اقل اگر عذری هم می خواهد بیاورد
بتواند آن عذر را بیان کندودرقیامت نمیشود درجواب این که چرافلان جادروغ گفتی
وجمال زیبایی وخوبی راپایمال کردی،ازنشناختن خوبی وبدي صحبت کرد ؛چون روزالست
خداوندبه همه ماتجلی جمال خودش را نشان داده است تاماهیچ عذری برای پایمال کردن
خوبی وزیبایی نداشته باشیم
دوستی
این که گفتند:
دوستی از عشق بالاتر است به خاطر این است که درعشق، عاشق و معشوق دوتااسم دارند
ولی دردوستی هر دو یک اسم دارند و آن دوست است ودوستی نشان کمال اتحادوبرابری و
یگانگی بین عاشق و معشوق است
ورزش
تنازعات و کشمکش ها یی
که در بازی های ورزشی هست دون شان ماست و اصلا خوب نیست
عاشق
عاشق
دراصطلاح اهل معرفت کسی است که نیت کرده هیچ کاری غیرازشرایط عاشقی که عشق ورزی به
خوبی وزیبایی ودانایی هست را درمعبدعشق انجام ندهد ونیت کند که هر حرف زشت و کار
زشت ونگاه پلید وغذای پلید را نخورد،این فرداست که پاک می شود
علم
نجوم
منظوراز علم نجوم
ارتفاع و اندازه ستاره ها واینها نیست افلاک و ستاره ها منظور اشتغال انسان به
عالم برتراست وگرنه آنجا هم پایین است و فرقی نمی کند مثل همین طرف است، بالا و
پایینی در عالم صورت وجود ندارد و امر اعتباری است و این کسانی که اشاره می کنند
ما در نجوم فلان ستاره رادیدیم اینها اشاره به اشتغال انسان به عالم معناست ودر آن
اشتغال بوده که آن ستاره را دیده اند
جمال
جمال
به آدم اجازه فرمان صادر کردن می دهد وبزرگترین فرمانده در عالم جمال می باشد ،ولی
همانطورکه سکه تقلبی هست جمال های تقلبی وظاهری هم هست ولی بازهم باید آن جمال
تقلبی خودش را شبیه آن جمال حقیقی در بیاورد تا بتواندتحکم کند
ادبيات
ادبیات دل آلوده نشده
ودل گردو غبار نگرفته ماست
قوانين
الهي
تمام قوانین بازی شطرنج
الهی و پیچ و خم هایش در دل ما نوشته شده است
گواهی
دل
از کجا بفهمیم از چیز
خوب داریم لذت میبریم یا نه؟یکی که دل انسان گواهی میدهد که خوب است یا نه یا با
دل آدمهای خوب چک کنیم
انتخاب دوست
دوستان خوب انتخاب كنيد
تا آنهايي كه خوب نيستند متوجه بشوندكه دارندكنارگذاشته مي شوندتابروندويك چيزخوبي
يادبگيرندوخودشان رااصلاح كنند
انگیزه
حرکت
تمام ذرات عالم آن
معشوق را دیدند وگرنه هیچ وقت ذرات عالم شوق حرکت بسوی کامل شدن و انسان شدن
ورسیدن به عالم وحدت را نداشتند
بندگی
معنی بندگی این است که
ما به آن صفتی باشیم که خدا می خواهد
گفتار
بزرگان
علت اینکه حافظ و دیگر
بزرگان از خودشان تعریف می کنند و ما بدمان نمی آید این است که ما آرزو می کنیم که
به آن مقام برسیم وحماسه آنها حماسه ماست و معشوقشان معشوق شخصی خودشان نیست که با
خودشان به زیر خاک برود بلکه معشوقشان معشوق ماست وسخنانشان هم شرح حال ما را بیان
می کند
اندوه گذشته و خوف
آینده
ما در کفن این عالم و
در گورستان خیالات باطل در فشار قرار گرفتیم وآن فشار قبر همین الان دارد ما را
فشار می دهد و جان های مرده اندر گور تن هستیم و مار وعقرب هم افکار وخیالاتی
هستند که دائما ما را می گزند ؛همه مردم گرفتار یک بندی هستند و بندشان هم ترسهایی
است که از آینده دارند و خوف و اندوهی که از گذشته دارندکه مثل ماروعقرب ما را می
گزند
روزه در سخن
روزه در سخن این است که
انسان هر حرفی را که زدنش خیری بر کسی مترتب نمی کند وبیان نکردن آن هم شری ایجاد
نمی کند، انسان از آن سخن امساک کند
ایرانیان باستان